فصل اول
نگران اين هست كه به اتوبوس اردوگاه پناهندگى نرسد. هنوز سه نفر ديگر مقابل او در صف خريد ايستاده اند با كالسكه پر از مواد خوراكىِ خريدشان، و دستگاه پرداخت با كارت نيز ظاهراً از كار افتاده است... بالاخره مشكل حل شده و صف مجدداً براه ميافتد. همزمان با نزديك شدن به صندوق پرداخت، تيترهاى روزنامه ها، مجلات و نشريه هاى زرد كه براى فروش در همان نزديكى گذاشته شده اند، شروع ميكنند به خودنمايى: فلان هنرپيشه يا مدل موفق شده است در عرض يكهفته ده کیلو از چربیهای بدنش را آب كند، فلان يا بهمان مجرى برنامه مشهور تلويزيونى به شوهر يا همسر خود كه از مدلهاى مشهور هست يا يكى از چهره هاى محبوب ورزشی ميباشد؛ خيانت كرده است، فلان سياستمدار معروف كه نماينده مجلس هم هست به جرم رانندگى بيش از حد مجاز و در حاليكه مشروب خورده بود گير مامورين پليس افتاده است و... بالاخره نوبتش ميشود. دو عدد كنسرو تُن ماهى همراه با يك بسته نان سياه و يك بسته پياز قرمز روى لاستيك سياه و چرخانٍ پيشخوان غلت خورده و صندوقدار كه دخترى است جوان پس از ثبت قيمت آنها با لحنى سرد و بدون اينكه مستقیم به چشمان او نگاه بكند ميگويد:
- بيست و سه كرون!
مبلغ مربوطه را پرداخته و ضمن اينكه مواد خريده شده را در درون كيسه پلاستيكى زرد رنگ ميريزد، با شتاب از در سوپرماركت NETTO بيرون زده و وارد منظره غروب پاييزى اى ميشود كه در بيرون با زیبایی خاص و رنگارنگ خود غوغا ميكند. چند عابر معدودى كه در خيابان هستند آرام و بدون اينكه عجله اى داشته باشند در رفت و آمدند. كف پياده رو باريكى كه در آن راه ميرود، از سنگهاى تراش خورده فرش شده و اینک پوشیده است از برگهاى خشك و نيمه خشك رنگارنگ: قهوه اى سوخته، زرد روشن، نارنجى شفاف، قهوه اى طلايى، زرد تيره، قهوه اى سرخ، سرخ آتشين و ده ها رنگ مشابه ديگر... با قدمهای تندی که برمیدارد برخی از آنها جابجا شده و برخی از آنها نیز درزیر قدمهای او نرم ميشكنند، و او كه عاشق پاييز هست با لذت در حال مزه مزه كردن لحظاتى هست كه ميداند ديرى نخواهند پاييد. بيشتر بخاطر اينكه فضا و محيط ديگرى در انتظار اوست؛ اردوگاه پناهندگی... هر بار كه براى خريد به اين شهر كوچك ميآيد، حال زندانی اى را دارد كه انگار او را براى هواخورى بجاى حياط زندان، به شهر آورده باشند.
از دور شبح اتوبوس اردوگاه را ميبيند كه سرجاى هميشگی اش توقف كرده است. بنظر او تشخيص آن حتى از مسافت بسيار دور نيز امكانپذير هست. شنيده است كه سگها پس از گذشت مدت زماني از زندگى با آدمها شروع ميكنند به شكل صاحبان خود درآمدن. با خود فکر میکند که اين موضوع نيز بطور تلخ و خنده آورى در مورد همين اتوبوس - كه بنوعى بخش متحرّكى از اردوگاه پناهندگى بحساب ميآيد - صدق ميكند. "
هه...اردوگاه پناهندگى!"
با یادآوری آن دلش میگیرد. محلی که ساكنين آن هميشه بطريقى غمزده، سُست و بیحالند و زندگى در آنجا تنها مفهومى هست از يك سلسلهء كُند و بی انتهايى از كرختیها، انتظارهاى طولانى مدت، بیتفاوتیها و...
برخلاف ميل باطنی اش خود را از پله هاى اتوبوسِ غمزده بالا كشيده و به راننده دانمارکی و سرنشينان آن که از مليتهاى مختلف هستند و ساکت و آرام روى صندلیها نشسته و منتظرند، سلام میكند. چند نفرى بیحال سرشان را بیتفاوت بعنوان جواب تكانى داده و مجدداً در دنياى خودشان فرو ميروند. اتوبوس براه ميافتد. هر بار كه به شهر میآيد، بيست دقيقه وقت هست براى خريد، و اگر آخرين سرويس آن باشد و چنانچه كسى دير بكند، بايد تمامى مسير را تا اردوگاه، كه دور از اين شهر كوچك قرار دارد، پياده رفت. معمولاً دوساعتى طول ميكشد. مزارع، درختها و تك و توك خانه هايى كه در مسير قرار دارند با سرعت هر چه تمامتر از پشت شيشه اتوبوس ميگريزند و مسيرى كه آرزو ميكند ايكاش تمام نشود، كوتاهتر و كوتاهتر ميشود. يك جايى در ذهنش
آهنگى که بارها و بارها شنیده است سروده میشود(1):
...
در حاليكه باد مینوشم و مه ميبلعم،
در وحشتى محتوم شاهد آن هستم كه چگونه به فنا میروم، به فنا...
كمى از سرعتتان بكاهيد اى اسبان، كمى از سرعتتان بكاهيد!
توجهى به اين ضربه هاى بيرحم شلاق نكنيد!
آه كه چه اسبهاى عجيبى نصيب من شده اند: سرکش!
و من قطعاً دوام نخواهم آورد،
من حتى سرودم را به پايان نمیرسانم! ...
اینهم مقصد!
آخر چگونه ممکن است مهمان خدا بودن و دير رسیدن...
ولى چرا فرشتگان با چنين صداي كينه جويانه اى آواز ميخوانند؟
شايد هم اين زنگها هستند كه اینچنين آشوبگرانه بصدا درآمده اند؟
و شايد تنها اين نعره خود من ميباشد بر اسبان كه شتاب نكنند؟
...
اتوبوس وارد اردوگاه پناهندگى ميشود؛ محيطى کاملاً متفاوت با بقیه دانمارک. ضمن پياده شدن از پله هاى اتوبوس، دلش ميگيرد و همزمان چيره شدن غم آشنایی را بر تمامى وجودش احساس ميكند. بقیه مسافرين نیز كه پياده شده اند همگى بطرف شيشه دفتر هجوم ميبرند؛ به اميد نامه اى يا خبرى خوب. چنانچه كسى نامه اى داشته باشد يا خبرى در مورد وضعيت پناهندگى خود، شماره شخصیش از پشت به شيشه پنجرهء دفتر چسبانده ميشود؛ بشکلی که از بيرون ديده شود. در قيافه همه آنهایی كه بطرف شيشه ميروند ميتوان تضاد اميد و دلهره را همزمان مشاهده كرد. دلهره بخاطر جواب منفى از طرف اداره امور خارجيان در باره تفاضاى اجازه اقامت و يا بدتر از آن خبر اخراج؛ و اميد بعلت شايد خبرى خوب در باره وضعيت جريان پرونده خود و يا در بهترين حالت - كه بندرت اتفاق ميافتد - خبر اجازه اقامت... دو سه نفرى نامه دارند و بقيه در حاليكه سرشان را تكان ميدهند از پنجره دفتر دور ميشوند. با اينكه خود او نزديك به پانزده ماه در اينجا زندگى ميكند هنوز كوچكترين خبرى در مورد وضعيت رسيدگى به تقاضاى پناهندگیش دريافت نكرده است. يكى از ساكنين اردوگاه، كه مرد عربى هست سى وچند ساله و نزديك شش سال هست كه در انتظار دريافت اقامت در اينجا بسر ميبرد، ساكت و آرام در كنار درختى روى زمين به حالت چمباتمه نشسته و ضمن کشیدن سيگار به نقطه نامعلومى خيره شده است. ضمن تكان سر به نشانه سلام؛ به زبان انگليسى ميپرسد:
- چه خبر تازه؟
مرد عرب سيگار ديگرى را با ته سيگار قبلى روشن ميكند و در همان حال لبخند جدى و تلخى بر گوشه لبهايش پديدار ميشود. بسكه در اين مدت طولانىِ انتظار سيگار كشيده و فكر كرده است، حالت چهره او بطرز آشكار و غريبى تغيير كرده است. همه ميدانند كه براى رسيدن به دانمارك مجبور شده است مسايل و مشكلات زيادى را تحمل بكند؛ منجمله فاجعه وحشتناك از دست دادن همسر و دو كودك خود را. هرچند كه خود او در اين باره صحبتى نميكند؛ ولى شایع هست كه خانواده اش همراه با یک عده پناهجوی دیگر در دريا غرق شده اند. در جواب ساکت او متوجه ميشود كه سوأل نسبتاً بيجايى كرده است. بی اختيار يك لحظه دستش را بر روى شانه او ميگذارد و با صداى دلدارى دهنده اى ميگويد كه بهتر است اميدوار باشد، و خودش در دل خود به پوچى حرفى كه زده است ميخندد. بیشتر بخاطر اینکه میداند مرد عرب تقريباً از تمامى سازمانها و اداره هاى مربوطه جواب منفى دريافت كرده و اميد چندانی براى اينكه بتواند در اين كشور اقامت بگيرد، نمانده است. مرد عرب سرش را در همان سكوت سنگین خود تكان ميدهد و او كه با صداى خفه اى ميگويد به اميد ديدار، ازش دور ميشود.
تمامى ساختمانهاى اردوگاه از آجر زرد ساخته شده اند. براى راحتتر رسيدن به اطاقى كه در آن زندگى ميكند و در ساختمان شماره نه قرار گرفته، راه ميان بٌر از طريق آشپزخانه عمومى را انتخاب ميكند. جايى كه با صندلي ها و كف معمولاً همیشه كثيف و پر از آشغال خود همراه با بوهاى جوراجور و عجيب و غريبى كه دارد، براحتى ميتواند اشتهای آدمی را كور بكند. يك زن جوان اوكرايينى كه با دختر هشت- نه ساله خود در اردوگاه زندگى ميكند، در حال درست كردن غذاست. چهره زيباى ظريف و رنگ پريده او، كه در پشت بخارى كه از ديگ غذا بلند ميشود حالت اسرارآميزى بخود گرفته، یک لحظه او را ياد فرشتگانی میاندازد که معمولاً در نقاشيهاى كلاسيك ایتالیایی به تصویر کشیده شده اند. این زن جوان اوکرایینی که در کشور خود بالرین بوده، اکنون همانند بسیاری از ساکنین این اردوگاه پناهندگی در رنجی از سنگینی سایه های خاطرات گذشته بر لحظه های خود بسر میبرد بدون اینکه هیچگاه اشاره ای کرده باشد به اینکه چرا مجبور شده است کشور خود را همراه با دختر کوچکش، که تقریباً همیشه با هم هستند و بسیار شبیه به هم، ترک بکند. چشمهای زیبای قهوه ای و درشتِ مملو از اضطرابی مداوم در صورت ظریفِ کشیده و رنگ پریده اش او را همیشه یاد چشمان غزال یا آهویی می اندازند رمیده. اغلب پیش میآید که این مادر و دختر را با هم ببیند؛ یا در کتابخانه بسیار کوچک اردوگاه، که معمولاً مشغول انتخاب یا مطالعه کتابی هستند و یا در فضای آزاد اطراف اردوگاه در حال قدم زدن. بنظرش چنین میرسد که تمامی تلاش این مادر جوان بر این است تا کاری بکند که وجود فشارهای روحی همراه با فضای غم آلود مربوط به اردوگاه کمترین اثر خود را بر روی دختر کوچکش بگذارد. قبلاً در صحبتی که با هم داشته اند این زن جوان اوکرائینی برایش تعریف کرده است که پیشترها در کشور نروژ بوده و بخاطر جواب ردی که برای تقاضای اقامت پناهندگی خود در آنجا گرفته، مجبور شده بشکل غیر قانونی آنجا را ترک کرده و به دانمارک بیاید و چنانچه اینجا نیز نتواند اجازه اقامت بگیرد، راه خود را به سمت کشور سوم ادامه خواهد داد...
هنگامیکه از روبروی او رد میشود به زبان انگلیسی میپرسد:
- حالتون چطوره؟
- آه نپرس... بهتر از این نمیشه!
طعنه آمیز همراه با لبخندی دوستانه جواب داده و درحالیکه همان حالت رمیدگی همیشگی به چشمانش برمیگردد، غرق در افکار خود به ادامه آشپزی میپردازد و او درحالیکه به راه خود ادامه میدهد با خود فکر میکند که تمامی قیافه ساکنین اینجا، علیرغم تفاوتهای شکلی و ظاهری ای که با هم دارند، به نحو حیرت انگیزی یک حالت و مشخصه عمومی مشابهی را با هم حمل میکنند. هیچ فرقی نمیکند که تو آفریقایی باشی یا ایرانی یا عرب یا اوکرایینی. انتظار بسیار طولانی مدت و بیم و هراس از آینده ای نامعلوم همراه با خستگی و درماندگی از گذشته ای پیچیده و سخت، تمامی این قیافه ها را در خود حل کرده و آنها را بنحو شگرفی بصورت قیافه واحدی درآورده است بنام قیافه اردوگاهی!
درِ دیگر آشپزخانه مستقیماً به کریدور ساختمان مجردین مرد باز میشود که اطاق او و هم اطاقیهایش نیز در آن قرار دارد. همراه با باز کردن آن؛ بوی آشنا و بسیار تند آمونیاکِ برخاسته از توالتی که درست در اول کریدور و جنب اطاق آنها قرار دارد، به پیشوازش میآید. چند قدم سریع دیگر برداشته و ضمن باز کردن در اطاق خودشان وارد آن میشود.
چند ثانیه اول تقریباً نمیتواند جایی را و چیزی را ببیند. دود غلیظ سیگار و حشیش که اطاق را پر کرده، فضای معمولاً نیمه تاریک آن را تاریکتر از پیش کرده است. پس از گذشت چند لحظه به زحمت شبح دو نفر از هم اطاقیهاییش را میبیند که در انتهای اطاق روی تختهایشان دراز کشیده و به آهنگ کوچه بازاری غم انگیزی گوش میدهند. علیرغم میل باطنی اش داخل شده و در را پشت سر خود میبندد. اطاق کوچک آنها همانند بقیه اطاقهایی که در این ساختمان وجود دارند، یک اطاق چهار در شش متری هست که بین چهار نفر تقسیم شده است. دیوارهای آن به رنگ سبز مات تیره و تاری رنگ آمیزی شده و تنها پنجره کوچک آن اغلب پوشیده است از یک تکه پارچه کهنه و نخ نمای پر از لکه، که از یک میله تقریباً زنگ زده بشکل نامیزان و مچاله شده ای آویزان هست. چهار تخت فلزی در امتداد اطاق همراه با چهار کمد باریک فلزی در بین آنها به اضافه یک میز کوچک نهارخوری که معمولاً او نوشته های خود را روی آن مینویسد، و یک میز کوچک کهنه در انتهای اطاق، همگی وسایلی هستند بیش از حد ظرفیت این اطاق نسبتاً کوچک. بغیر از آن پرده مستعمل جلوی پنجره، لباسهای افراد نیز به شکل نامنظمی از روی میخهایی که بر روی دیوار کوبیده شده اند آویزان هستند. ولی یک چیز ثابت دیگری نیز به این اطاق تعلق دارد که نامرعی است و تفکیک ناپذیر؛ و آن بوی خفه کننده و متعفنی هست متشکل از بوی نم و رطوبتی خاص همراه با بوی توتون و سیگارِ ارزان، بوی غم، بوی جوراب و لباسهای نشسته و بوی چربی. چند تا از هم اطاقیهای او چند روز هفته را در پیتزا فروشیهایی که متعلق به ایرانیهاست، در قبال مزد ناچیزی که دریافت میکنند، کار میکنند. بوی حاصل از این کار سخت و بسیار طولانی مستقیماً و توسط لباس هم اطاقیها هدایت میشود به این اطاق کوچک. موکت کثیف و رنگ و رو رفته کف اطاق همراه با رختخوابها، میزها، کمدها، دیوارها و آن پردهء بیرنگ همگی همه این معجون بوها را بخود گرفته و همانند ساکنین این اطاق بتدریج بدان خو گرفته اند. تنها شئ ای که در این اطاق باعث دلخوشی او هست، تابلوی کوچکی هست بنام
ستاره(2) که بر روی در اطاق چسبانده شده است. مواقعیکه روی تخت خود دراز میکشد میتواند مدت بسیار طولانی ای به این تصویر شگفت انگیز نگاه کرده و خیره در زیبایی رقص بالرینی که در احاطه و آغوش رنگها تقریباً پرواز میکند؛ همراه با غرق شدن در خاطرات خود، زمان و مکان را براحتی فراموش بکند.
در هر صورت چاره ای ندارد و اگر میخواهد در اطاق بماند ناچار از باز کردن پنجره هست. هنوز چند ثانیه از حضورش نگذشته ولی چشمهایش شروع کرده اند به سوختن. شاید یکی از شوخیهای طبیعت در زندگی او این بوده که هیچموقع نتوانسته است سیگاری شود، هرچند تقریباً همیشه مجبور بوده است در جمع سیگاری ها زندگی بکند.
به زحمت راه خود را از لابلای کفشها و ساکهایی که روی کف اطاق ولو هستند بطرف پنجره پیدا کرده و آنرا باز میکند. هوای تازه ای که همراه نسیمی ملایم راه خود را بسرعت از لای پنجره بداخل اطاق باز میکند، همزمان پرده مستعمل را نرم به بازی میگیرد. هرچند هنوز اوایل پاییز هست، ولی آن سردی نمناک مخصوص نواحی آتلانتیک را میتوان براحتی در هوا احساس کرد. یکی از هم اطاقیهای او که روی تخت سمت چپ کنار پنجره دراز کشیده است، آب دهن خود را قورت داده و با چشمهایی سرخ و صدایی بم اعلام میکند:
- چون از پاییز نفرت دارم به همین خاطر پرده را کشیده بودم!
چیزی نمیگوید. میداند که هر دو آنها از اینکه او نمیتواند مثل آنها باشد، زیاد راضی نیستند. ضمناً همین هم اطاقی او چهار سال تمام در انتظار خبری در مورد وضعیت پناهندگی خود به همین منوال زندگی کرده است... بنظرش مدت بسیار طولانی ای است. چشمهایش به کف اطاق میافتد که امروز صبح آنرا جارو کرده بود و الان مجددا کثیف و به هم ریخته است. هم اطاقی دیگر او که جوانی است بیست و یک ساله و روی تخت سمت راست در کنار پنجره دراز کشیده آه بلندی میکشد:
- لعنت به این زندگی تخ...!
ضمن گفتن این جمله روی تخت خود چرخیده و صدای ضبط صوت کهنه ای را که از گوشه خیابان پیدا کرده اند میپیچاند، بطوریکه صدای خوانندهء وطنی ای که آهنگی را ور ور میکند بلندتر میشود: عشق تو زنبویه (زنبوره) زنبویه زنبوووویه... هی منو نیش نیش نیش میزنه...
کیسه پلاستیکی زرد را که حاوی کنسروهای تن ماهی و نان و پیاز هست زیر تخت خود گذاشته و پس از تحمل تنها چند دقیقهء این محیط، ترجیح میدهد بزند بیرون.
در بیرون از ساختمان و در این غروب زیبای پاییزی بچه های کوچک در حال بازی با هم هستند. او عاشق آنهاست. زبانی که این بچه ها با هم صحبت میکنند زبانی است عجیب، دوست داشتنی و خنده دار متشکل از زبان مادری آنها به اضافهء ترکیبی بامزه از زبان انگلیسی و دانمارکی که از کارکنان اردوگاه و از بزرگسالان یادگرفته اند؛ و تقریباً همیشه شاد و فارغ از غم ها و تشویشهای پدران و مادرانشان در مورد آینده، دنبال هم دویده و با جیغ و داد همیشگیشان غوغایی بپا میکنند... لبخندی زده و براه خود ادامه میدهد. این بچه ها شاید تنها عاملی هستند که بنوعی با حضورشان محیط غمزده وبیرنگ این اردوگاه را که یک زمانی پادگان نظامی بوده، تا حدودی تغییر داده و آنرا قابل تحمل میکنند.
یکی از معدود جاهایی که دوست دارد همیشه آنجا برود؛ ساحل بسیار زیبایی هست که با فاصله کمی از اردوگاه قرار دارد. در آنجا میتواند ضمن اینکه به زیبایی سحرانگیز و بی انتهای روبروی خود خیره میشود، شاهد آن باشد که چگونه ثانیه ها، دقیقه ها و حتی ساعتها براحتی در دنیای خاطرات بیشمار او ذوب شده و اهمیت خود را بعنوان عامل اندازه گیری گذرِ جریانِ زندگی از دست میدهند. در اینجا میتواند در تنهایی گسترده خود و در سکوتِ صبور و صمیمی دریا روی تخته سنگی نشسته و ساعتها بیاندیشد. به گذشته ای نه چندان دور... به زمانی روشن و زیبا که شانزده یا هفده سال بیشتر نداشت و بدون خستگی همراه بیشماری دیگر از یاران خود در تظاهرات و جنبشهای اعتراضی شرکت میکرد سرشار از آرزو و امید به یک جامعه و آینده ای نو... در اینجا میتواند ساعتها بنشیند و به همه آن انسانهای نازنین و شریفی بیاندیشد که همانند او تنها یک اندیشه مشترک در سر داشتند و قلبهایشان همواره سرشار از امید و شعف میشد موقعیکه از آینده ای درخشان، برابر و عادلانه سخن میگفتند... و چقدر این آینده نزدیک و دست یافتنی جلوه میکرد. چه همه در جمعها و نشستهایی که داشتند، در کوهپیماییهای دسته جمعی و حتی در خوابهای خود رؤیای زیبای آن آینده را که ندیده و یا راجع به آن صحبت نکرده بودند و چشمهای درخشان و صادقانه آنها بیش از پیش در شور و عشقی بی پایان به زندگی و انسانی ترین رؤیاها، برق و جلای افزونتری که نگرفته بود... قیافه های بیشمارِ عزیزی با قلبهایی لبریز از امید و آرزو و عزمی راسخ و سرشار از اعتقاد... اعتقاد به هدفی والا، شریف، انسانی و بسیار بزرگ: "صدا و رای مردم بایستی شنیده شود!"... آه خدای بزرگ چگونه اکنون میتوان آن واقعیت وحشتناکی را که اتفاق افتاد فراموش کرد همراه با پیامدهای هولناکش را؟
خوب بیاد دارد که چگونه موقعیکه هنوز داشت شیرینی های دوران نوجوانی را مزه مزه میکرد، ناگهان خود را در میان سیل خروشان "انقلاب" یافته بود. هیولای غریبی که هرچه را در سر راه خود میدید یا میبلعید یا دگرگون میکرد. خیلیها بودند که میگفتند "انقلاب" یک پیروزی بود؛ شاه از کشور گریخته بود و خمینی؛ که وعدهء آینده ای دمکراتیک همراه با آزادی بیان و تضمین رشد کشور را در همه عرصه ها داده بود؛ ار تبعیدگاه خود پاریس برگشته بود با یک عنوان جدید بنام "رهبر". مردم بر اساس یک اشتباه تاریخی و غیر قابل جبرانی او را بعنوان رهبر انقلاب و رهبر خود برگزیدند و همین اشتباه سرآغاز یک دوره سیاه قرون وسطایی در کشور بود. خمینی با خود بنیادگرایی را به ارمغان آورده بود و ملت و همه احزاب و سازمانها و گروههایی که دوشادوش هم برای آزادی کشور جنگیده بودند را یک سرنوشت محتوم و دهشتناک انتظار میکشید: طولی نکشید که همه احزاب ممنوع شدند، تمامی کتابهای غیر اسلامی ممنوع اعلام شده و یا سوزانده شدند، هر نوع اعتراضی حتی کوچکترین آن با گلوله سربین پاسخ داده شد، تمامی فعالین سیاسی غیر اسلامی و حتی اسلامی ولی غیر افراطی یا دستگیر و روانه زندان شدند، یا مجبور به ترک کشور و یا اعدام... رفته رفته در همه جای کشور تنها یک قانون حکمروا شد: قانون دهشتناک بنیادگرایان... و پس ازآن تنها ترور و وحشت بود که حاکم شد همراه با فقر و بدبختی، جنگ و نظامی کردن جامعه، یورش وحشیانه و لجام گسیخته اسلامیون افراطی به بنیادی ترین حقوق انسانی و مدنی، عقب ماندگی و تحمیق مردم، پایمالی و تجاوز بیشرمانه بنیادگران به خصوصی ترین حقوق و جنبه های زندگی مردم کشور، غارت و دزدی ثروت عمومی و تقسیم آن بین آخوندها، زندان و شکنجه و اعدام برای ملت، کیسه و رنگ عزا برای زنان بعنوان تنها پوشش آنها و... تلفیق مذهب و سیاست اشتباهی بود جبران ناپذیر و وحشتناک. تاثیر اولیه همه این ماجراها بر او و خیلی های دیگر این بود که برای همیشه خانه پدری را رها کرده و در زندگی گروهی و تشکیلات مخفی دنبال راه حلهای جدید و دیگری باشند. آغاز یک زندگی عجیب و غریب بنام زندگی مخفی و تشکیلاتی... تجربه زندگی در خانه ها و جاهای مختلف و شهرهای مختلف. تشویشها... اضطراب و ترس دایم... ترس از دستگیری، ترس از اعدام، ترس از شکنجه و بدتر از همه اینها ترس از شکستن زیر شکنجه و اعتراف... اعدام اعضای خانواده وعزیزان؛ دستگیری مادر پیر برای اینکه جای مخفی بچه های خود را لو بدهد؛ خبر دستگیری، شکنجه و اعدام عزیزان و یارانی که تنها چند ساعت قبل با آدم بودند و هزاران هزار ماجرای هولناک دیگری از این قبیل که نهایتاً دست بدست هم داده و در یک تبانی اهریمنی موفق شدند نسل جوان و شاد او را تبدیل به یک نسلی کاملاً متفاوت بکنند: نسلی بنام نسل انقلاب؛ نسل خشم و انتقام؛ نسل کینه و دشمنی؛ نسلی آواره و دربدر؛ نسلی که مجبور شد هرچه را که داشت و هرچه را که میتوانست داشته باشد از دست بدهد منجمله خواست های طبیعی و انسانی خود را، آرزوهایش را، رؤیاهایش را و در یک کلام زندگی خود را... و همه اینها بهای بسیار گرانی بود که بابت تحقق تنها یک آرزو پرداخته شد: تحقق رؤیای جامعه ای سالم و عادلانه. ولی چه میتوان کرد موقعیکه شرایط تاریخی یک کشور همراه با واقعیتهای سیاسی، مذهبی و اجتماعی آن جامعه بسیار قویتر از خواستها و آرزوهای یک نسل و یکسری مواضع و تحلیلهای صرفاً تئوریک و گاه تا حد دردآوری بی ارزش آنها میباشد؟ این پارامترها متاسفانه در بی تجربگیها و شتابزدگیهای سیاسی و احساسی حساب نشده بودند و به همین خاطر قیمت بیشتری بایستی پرداخته میشد: با دستگیریهای بیشتر... با شکنجه های وحشتناکتر و غیرانسانی تر... با اعدامهای بیشتر و گاه دسته جمعی فرزانه ترین جوانان این مرز و بوم... با وحشت آفرینی های افزونتر پاسداران و نگهبانان زور و جاهلیت و با دربدریها و گریز بیشتر شریفترین فرزندان کشور... بیشرمی، عداوت و قساوت بنیادگراها مرز و حدی نمیشناخت.
تقریباً شب دیروقت هست که خسته و تقریباً یخ زده برمیگردد. مجدداً همان اطاق و همان بوها. با اینکه متوجه میشود که اکنون هیچکس در اطاق نیست، با وجود این چراغ را روشن نمیکند. برای اینکه سردرد وحشتناکی را، که دیگر جزء ثابت و جدانشدنی ای از وجودش شده است، کمی آرام بکند دو عدد مسکن قوی در نیمه تاریکی اطاق خورده و بدرون رختخواب رقت انگیز خود میخزد.
از صدای باز شدن در اطاق که با خنده و صحبت توام است، چشمهایش را میگشاید؛ وحشتزده. قلبش چنان میتپد که انگار بخواهد از قفسهء سینه بیرون بزند. نگاهی به ساعت مچی خود میاندازد که چند دقیقه پس از دو نصف شب را نشان میدهد. هم اطاقیهایش برگشته اند همراه با چند مهمان. یکی از کانالهای تلویزیونی کافه تریای محقر اردوگاه معمولاً از ساعت دوازده شب تا ساعت 2 صبح که کافه تریا درش را میبندد، فیلمهای لختی نشان میدهد. تمامی تنش خیس از عرق هست و سرش بطرز وحشتناکی درد میکند. احتمالاً خواب میدیده است. هوای اطاق بطرز خفه کننده ای سنگین و گرفته بنظر میرسد و صدای موسیقی عربی بلندی که از اطاق بغل دستی بگوش میرسد، در ترکیب اعصاب خورد کننده و ناهماهنگی با موسیقی رَپ از جایی دیگر و صدای خواننده زنی که در یکی از اطاقها با صدای بلند و محزونی میخواند killing me softly with his song, killing meee همراه با صداهای وحشتناکی که از طبقهء بالا بگوش میرسند و شبیه جابجایی میز و تختخواب روی کف اطاق هستند؛ بطور مداوم؛ به اضافه صدای نخراشیده و بلندی که قرآن را جایی در انتهای راهرو نعره میزند، همه و همه دست بدست هم داده و باعث میشوند که آدم بسختی بتواند باور بکند که ساعت دو نصف شب هست. هم اطاقیهای او سعی میکنند که رعایت او را بکنند؛ ولی وضع بدتر میشود. دو باره دود بیشتر و یک موسیقی دیگر نیز به سمفونی نیمه شب اردوگاه اضافه میشود واینبار از اطاق آنها: عشق تو زنبویه زنبویه زنبوووویه... هی منو نیش نیش نیش میزنه...
همانطور که زیر لحاف سبک خود دراز کشیده میتواند پیشروی یک نوع احساس خفه گی عجیب را در درون خود لمس بکند. چقدر دلش میخواهد که الان از جایش بلند شده و با سرعت تمام از در این اطاق بوگرفته و خفه بزند بیرون؛ از کریدور نیمه تاریک مملو از سروصداهای گوشخراش گذشته و ضمن اینکه فضای اردوگاه را پشت سر میگذارد و خود را در هوا و فضای آزاد بیرون رها میکند، تا آنجایی که میتواند بدود بدون اینکه لحظه ای و خاطره ای از آنچه را که بنام گذشته است با خود و به دنبال خود کشیده باشد...
با وجود این تصمیم میگیرد که همانجا روی تختخواب بصورت مچاله بماند و ضمن فرو دادن مزه تلخی که ترکیبی است از تاریکی، هوای متعفن و خفه کننده همراه با حضور سنگین و ملموس خاطرات پیچیده ای که علاوه بر لحظه های بیداری حتی بر خواب او نیز فرمانروایی میکنند؛ سر خود را همراه با سردرد همیشگیش که از همان لحظهء از خواب پریدن به محل ثابت خود خزیده، زیر لحاف مخفی بکند. باد شدید پاییزی ای که ناگهان آغاز شده، هر از چندی دری را در کریدور بشدت بهم میکوبد که انعکاس پرسروصدای آن در کریدور خالی همانند چکشی هست که با فاصله زمانی معینی بر روی اعصاب آدم کوبیده میشود. یک عده جوان که با صدایی بلند و زبانی ناشناخته حرف میزنند از جلو در اطاق آنها رد شده و پرخاش عصبی آنها به یکدیگر در راهروی لخت و طولانی پیچیده و ترکیب میشود با سر و صدای دیوانه وار جابجایی وسایل که از طبقه بالا شنیده میشود، با صدای محزون خوانندهء زن آهنگ پاپ، با صدای نکره ای که قرآن را میخواند، با عشقی که شبیه زنبوره و بدون وقفه بر همه چیز و همه کس نیش میزنه و... بالاخره و درگیر در میان اینهمه سروصدای عجیب و غریب موفق میشود ساعت چهار صبح مجددا بخواب برود.
نزدیکیهای صبح هست که از صدای کوبیده شدن شدید دری در کریدور از خواب میپرد. چند لحظه ای طول میکشد تا بخاطر بیاورد که در کجا هست. هم اطاقیهای او آرام روی تخت خودشان خوابیده اند. روی آرنجش نیم خیز شده و ضمن برگرداندن سرش به منظره غم انگیر ابری پشت پنجره خیره میشود. باران ریزی در حال باریدن هست. چند برگ نیمه خشکی که از درختهای نیمه لخت آویزانند؛ خیس و نامطمئن از سرنوشت خود زیر قطره های ریز باران نرم میلرزند و کمی دورتر آجرهای زرد ساختمان روبرویی خیس از باران، تیره و مات میدرخشند... "امروز چه روزی هست؟ چهارشنبه؟ جمعه؟" رویش را برگردانده و چشمهایش را به تصویری که روی در چسبانده شده میدوزد؛ به بالرینی که سبک و زیبا در طوفانی از رنگها میرقصد... صدای آرامِ نفس کشیدنهای هم اطاقیهایش همراه با صدای یکنواخت باران بشکل عجیبی با سکوت سنگین و چسبناک اطاق کنار آمده است و او به اقیانوس زیبا و بی انتهایی که درست در آن کنار قرار دارد می اندیشد: "راستی چه لذتی دارد هر روز صبح بلند شدن و صورت زیبا و نازنین او را در کنار خود و درست روبروی صورت خود یافتن؟" اندیشه ای آشنا سردرد همیشگی اش را شکاف داده و منشأ تصاویر و افکاری در ذهنش میشود که به تمنا و نیازی مرموز و اسرارآمیز در درون او دامن زده و باعث شوند برای خدا میداند چند صد هزارمین بار تک تک سلولهای او در التهابی پر تمنا آرزوی دیدار نازنینی را داشته باشد که حضور دلپذیرش را همین الان و همینجا در کنار خود بشکل وحشتناکی کم دارد...
ادامه دارد...
1. آهنگی ازشاعر، بازیگر، خواننده و آهنگساز روس ولادیمیر ویسوتسکی 1938-1980
2. اثری از نقاش امپرسیونیست فرانسوی ادگار دگا